هین، همانا پس از مدتی ما کمی به نت بازگشتیم و دیدیم یه بنده خدایی که اسمش سمان می باشد و لقبش شکاف آسمون!!! ما رو به یه بازی آسمونی دعوت کرده مبنی بر "خدابازی"!!! جلل خالق!

بگذریم. ما هم که بی کار، گفتیم یه مشت چرندیات بنویسیم آپ کنیم ولی خب این بازی خیلی چرنده آخه!!!

هین، همانا ما بدین بازی دو جواب خواهیم داد که یکیش را اینجا می بینید و زیاد جدی نگیرید و یکیش را در ادامه مطلب خواهید دید که اونو هم نخونید زیاد فرقی به حالتون نمی کنه! کلا همین جوری!!!

اسم:

حضرت الیاس! حالا شما خواستی خدا صدام کن. خداوند، پروردگار، حضرت باری تعالی، حضرت ملکوتی، god، و هر چه آنچه شما می خواهید! کلا من خدای فلکسیبلیم! هر چی صدام کنی جواب میدم. حتی: هوی!

سن:

همانا من الیاس نوزده سال دارم ولی خب سن و سالی ازم گذشته! نوزده سال خدایی کردن با نوزده سال زندگی کردن فرق داره ها! البته شواهد میگن که بچگی ها به اقتضای سنم هنوز حالیم نبوده که من خدام، ولی دلیل نمیشه که!!!

ملیت:

و همانا ما بسیار جهانی می باشیم و همه مردمان رو دوست می داریم و کلا خدای خوبی هستیم! و کلا فاشیست نیستیم که فقط هوای یک ملت خاص را داشته باشیم و کلا هوای هیچ کس را نداریم

تاریخ تولد:

15 آذر. شیرینی یادت نره وگرنه به عذاب الهی دچار میشی!!!

خصوصیات ظاهری:

قد صد و تقریبا هشتاد، وزن شصت و پنج، سبزه، با مو و ابروی پر پشت مشکی. چشم های قهوه ای تیره، معمولا هم درون یک عدد شلوار جین و یک تی شرت یافت می شود! هوووی! بی خود به بهونه خدا پسر همسایه رو زاغ نزن! ن پسر همسایه هیچ کدومتون نیستم!

خصوصیات اخلاقی:

این دیگه بستگی به خودتون داره! می تونم یه لوده به تمام معنا باشم! می تونم هم احمو و بداخلاق باشم. می تونم ساکت و متفکر به نظر بیام(فقط به نظر بیام) می تونم هم وراج و نفهم باشم. می تونم عاقل و بالغ به نظر برسم. می تونم هم اسکل و جلف باشم!!! اصولا ما در طرح و رنگ های متنوع عرضه می کنیم خودمون رو!

کم و کیف رابطه:

اصولا ما هر روز صبح که پا میشیم دست و صورتمون رو بشوریم خودمون رو تو آینه می بینیم و همچنین در مواقع شانه کردن موها! و همچنین در مواقع دیگر. و همانا ما خودمانیم و شما کی می باشید؟

ارتباط ها:

و همانا ما هر گونه رابطه ای را تکذیب می کنیم و همانا ما خدای پاک دامنی هستیم و همانا این وصله ها به ما نمی چسبه! برو خودمون روزیتو جای دیگه میدیم

اهداف – علایق – عقاید:

اصولا ما هدفی نداریم جز خندیدن بعه ریش نداشته خودمان! در همین راستا هم دیر به دیر ریشمان را می زنیم تا گاهی ریش داشته باشیم به آن بخندیم و همانا هدفی است بس باحال! و همانا دلتان خوش است که دنبال هدف می گردید و بروید پی یک لقمه نون بگردید که این روز ها خربزه آب هم نیست!!!

و همانا ما به چشم آبی و موی بلند و زلف افشان و قد سرو و خرامیدن دافان مست و ... علاقه داریم و همچنین به اسکل بازی و اسکل کردن این و اون و حتی همون!!! علاقه داریم و از جلف بازی و کله خر بازی لذت می بریم و همانا همینه که هست!

و در ضمن کلا عقیده خاصی هم نداریم و این مسخره بازی ها به درد فک زدن بی خودی و وقت گذروندن می خوره و تاکید می نماییم برید پی یه لقمه نون!!!

و همانا خواستید برید ادامه مطلب!!!


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در یکشنبه 27 تیر 1389ساعت 19:11 توسط الی نظرات (11)



 ویرایش: در راستای اینکه بالاخره یه قالب به درد بخور که هم به دل خودم بشینه هم دوستان ازش ایراد نگیرن پیدا نکردم و در راستای رفاه حال بازدیدکنندگان، امکان درج شکلک به نظرات وب افزوده شد که به جای فحش دادن به قالب، شکلک عصبانی رو بزنید

کی بود؟ خب تابستون بود. کدوم تابستون؟ باور کن یادم نی تابستون قبلی بود یا قبل تریش! تابستون بود دیگه. رفتیم سفر، با خونواده!!! اصفهان. دو سه روزی اصفهان موندیم. دو یا سه؟ باور کن یادم نی! بعدش راه افتادیم بریم این ور و اون ور گردش. تا شهرکرد و سیسخت و اینا ولی اینا مهم نیستن. اصل ماجرا قبل از ایناست. تازه از اصفهان رفته بودیم بیرون. زیاد فاصله نداره با اصفهان. سد زاینده رود رو می گم. اسمش همینه دیگه؟ چه فرقی می کنه، هر چی می خواد باشه. اسم چیزی نیست که بخوام تو حافظه ام نگهش دارم. شاید فردا اسمش شد شهید ا.ن! کی به کیه!

ولی یه چیزایی رو یادمه. مثلا یادمه که سد، صد متر ارتفاع داشت. یادمه چه حسی داشت تا کمر خم شدن رو دیواره کت و کلفت سد و زیر پاتو نگاه کردن. یادمه هشتاد متر آب پشت سد بود و از یه طرف سد فقط بیست عمق داشت و از یه طرف صد متر! یادمه که بیست متر ارتفاع در مقابل اون صد متره هیچی به نظر نمی رسید! هه! بیست متر ارتفاع رو هیچی حساب نکنی، جالبه ها!

ولی خب هیچ کدوم از اینا مهم نبودن! نه اون دریاچه پشت سد که هشتاد متر عمق آبش بود و هوشصد کیلومتر طولش، نه اون سرسره هفتاد هشتاد متری که اون یکی طرف سد بود تا فشار آب رو بگیره و چقدر دلم می خواست توش سر بخورم و با سر شیرجه برم تو زمین. نه اون ماهی های دو سه متری و بی اغراق دو سه متری که تو دریاچه پشت سد بودن و نه حتی خود دیواره عظیم و ضخیم و الخ سد که سال های سال همون جا ایستاده بود، صاف و صیقل خورده و بی هیچ لرزشی! شاید اون پله ها مهم باشن ولی خب حتی اگه مهم باشن نمی خوام از اونا بنویسم

چیزی که می خوام بنویسم، چیزی که مهم بود، فقط یه خطه! یه خط صاف و ممتد که "ارتفاع مجاز آب" رو نشون میداد. خط. مرز. و واقعا مرز بود. مرز همه چی! پایین تر از اون خط، سد یه دیواره محکم و ابرقدرت بود ولی بالای اون خط سد یه دیواره بوق بدردنخور بود که همه باید مثل سگ ازش می ترسیدن! پایین تر از اون خط همه چی عادی بود ولی بالاتر خطر مرگ برای کلا شهر اصفهان بود! نقل قول: "اگه این سد بشکنه، کلا شهر اصفهان رو آب می گیره"

بذار اینجوری توضیح بدم. فرضا خط مرز سد تو نود متریه. این یعنی اگه آب پشت سد نود متر ارتفاع داشته باشه، مشکلی نیست ولی اگه آب یه سانت، یه میلیمتر از نود متر، از مرز، بالاتر بیاد، بلافاصله دریچه ها رو باز می کنن تا آب اضافه تخلیه بشه. سد می تونه نود متر آب رو تحمل کنه ولی نه یه میلیمتر بیشتر! ظرفیت تکمیله عزیز!

آره، اگه یه سانت آب از نود متر بالاتر بیاد، سد خرد میشه، می شکنه، نابود میشه و نابود می کنه! نکته همین جاست. دقیقا همین جا! که سد هر چقدر هم محکم و عظیم، همیشه باید دریچه داشته باشه و این دریچه هان که سد رو سر پا نگه می دارن! این دریچه هان که آب اضافه رو از پشت سد خالی می کنن. این دریچه هان که سد رو زنده نگه می دارن!

این دریچه ها لازمن! همه جا. توی همه سد ها. توی همه زندگی ها! آدم باید همیشه یکی دو تا دریچه برای خالی شدن داشته باشه. باید گریه کنه، چه می دونم داد بزنه، فحش بده، غر بزنه، درد دل کنه...

دیدین مردم با دست به لبه گلو یا زیر دهنشون اشاره می کنن و میگن: "دیگه به اینجام رسیده؟" این همونه! این یعنی سد پر شده! یعنی ممکنه به اندازه صد متر درد تحمل کرده باشم ولی دیگه به اینجام رسیده. دیگه تحمل ندارم. دیگه حتی تحمل یه میلیمتر دیگه هم ندارم! یعنی ممکنه بابا و مامان و کل خونواده ام رفته باشن زیر تریلی و هیچی نگفته باشم ولی الآن اگه بهم بگی بالای چشت ابروئه جوش میارم. یعنی الآن صدای گریه یه بچه تو بغل مامانش تو یه ماشین که داره رد میشه اعصابم رو چنان خراش میده که نگو! یعنی به اینجام رسیده! یعنی بی خودی گیر نده که چرا از چیزای کوچیک عصبانی میشم چون از چیزای بزرگ دلم پره!

بعد می دونی ظلمش کجاست؟ می دونی چی بیشتر از همه ماتحت آدم رو می سوزونه؟ اینکه وقتی سد پر میشه و زنگ خطر رو می زنن و دریچه ها رو باز می کنن، صب می کنن تا آب پشت سد یکم بیاد پایین تر از خط مرزی و بعد دوباره دریچه ها رو می بندن. یعنی صب نمی کنن که سد بیچاره خالی، که یه نفسی بکشه، که چند لحظه راحت باشه. فقط آب رو اون قدر میارن پایین که خطر شکستن سد از بین بره و بعد تمام! سد رو دوباره ولش می کنن. با همه اون صد متر، حالا نود متر غمی که تو قلبش مونده و سد هیچ وقت خالی نمیشه، هیچ وقت سبک نمیشه، هیچ وقت...

+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور 1388ساعت 13:18 توسط الی نظرات (4)



حافظه بر سه قسم است! 1- احساسی 2- سینمایی 3- القایی

1- حافظه احساسی آن باشد (شاید هم است!) که من اصولا یادم نمیاد چی شده بود ولی یادمه که فلان موقع فلان احساس رو داشتم. هر چند همین الآن هم معمولا برای داشتن فلان احساس، دلیل خاصی پیدا نمی کنم به خصوص اگه احساس ناراحتی باشه. یه جورایی یعنی همیشه

2- حافظه سینمایی یعنی شما با دوستتون (جی اف یا بی اف گرام) رفتید سینما! جدا از اینکه فیلم خوب بوده یا بد، یا اصلا فیلم چی بوده، بالاخره یه چیزایی تو حافظه می مونه دیگه! بالاخره سینمایی گفتن و چراغ هایی که بی شک خاموش میشن و ... هان؟ من چی دارم می گم؟ آهان! می خواستم حافظه سینماییم رو توضیح بدم. اصولا اون موقع ها که حافظه من رو می ساختن، تکنولوژی زیاد پیشرفته نبوده. در حد دوربین های 1.3 مگاپیکسل موبایل های قدیمی با محدودیت فیلمبرداری دو دقیقه! یعنی مثلا من یه اتفاق رو یادم میاد. کوتاه، خلاصه، گاها همراه با پارازیت و ... گاها هم فقط یه عکسه. بی صدا. بی حرکت

3- و اما حافظه القایی! واقعا چیز عجیبیه ها ولی اینا چیزایین که من اصلا به یاد نمیارم فقط از بقیه شنیدم که همچین اتفاقی افتاده یا مثلا یه عکسی ازش دیدم. معمولا در مورد اتفاقات دوران کودکیه. هر چند همین الآن هم بعضی وقتا ملت یه چیزایی میگن که من اصلا یادم نمیاد!!!

اینا رو گفتم، ولی موقع تعریف کردن، حال ندارم تک تک بنویسم که این الآن مربوط به کدوم نوع حافظه است. فقط نوشتم که نوشته باشم

پ.ن: آخرین امید برای سفری که برنامه اش رو ریخته بودم بر باد رفت. سفر پر... اعصاب معصاب پر...

قرار بود روزی یه آپ بذارم اینجا. ممکنه چند روزی فاصله بیفته بین پست های اصلی. همونایی که قراره وایسم جلو آینه و ...

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 15 مرداد 1388ساعت 15:07 توسط الی نظرات (0)