بعضی چیزا رسما خیلی خوبن. یعنی اون قدر خوبن که آدم/آدما باید آرزو کنه/کنن که دنیا پر از اون چیزا بشه. یعنی این قدر خوبن که جای خالیشون حسابی حس میشه. حسابی ها!

    بعد درست همون آدمه که آرزو می کنه این چیزا زیاد شن، درست وقتی به یکی از همین چیزا بر می خوره، دلش می گیره. درست همون موقع آرزو می کنه کاش ندیده بودش. کاش نبودش اصلا!

    چی؟ چرا هذیون میگم؟ اصلا یعنی چی؟ یعنی این! رو همین نوشته هه کلیک کن تا یه نمونه اش رو ببینی.

    آره، بعضی چیزا، مثلا این نوشتها، خیلی خوبن ها، اصلا دوای دردمون همینان. اگه دنیا پر شه از کسایی که این حرفا رو می زنن. از کسایی که این چیزا رو می دونن. اون وقت خب زورشون می رسه که درستش کنن دیگه! ولی وقتی می دونی که کمن. که زورشون نمی رسه، اون وقت اون دست لجن بسته لعنتی یهو از ناکجا ظاهر میشه و چنگ می زنه به قلبت. یهو دلت می گیره. یهو یاد بدبختی هات میفتی. یهو احساس می کنی اون سد لعنتی آژیر لازم شده. یهو دلت آهنگ غمگین می خواد و یه شونه -بلکه هم یه سینه!!!(ورژن پسرونه شه!)- که سرتو بذاری روش و گریه کنی.

    هی، بسه دیگه، ...شعر زیاد گفتم. کلیک کنید و بخونید!



    پ.ن1: فک کنم باید بازم شروع کنم چلچراغ خوندن

    پ.ن2: یادم رفت ژتون غذام رو شارژ کنم! این هفته مصیبت خواهد بود

+ نوشته شده در شنبه 11 مهر 1388ساعت 14:22 توسط الی نظرات (2)