وقتی یه گل رو از تو خاکش در بیاری، شروع می کنه به پزمرده شدن. حالا هر چی مقاوم تر باشه، بیشتر دووم میاره. بعضی ها رو باید بلافاصله گذاشت تو آب و سریع هم دوباره کاشت تا بشه گلدونشون رو عوض کرد. یکیش هم مثل کاکتوس، کافیه یه برگش رو بچینی، حتی اگه چند روز هم بیرون از آب و اینا باشه، بعد فقط کافیه بندازش رو یه گلدون دیگه و منظور دقیقا رو یه گلدون دیگه است و لازم نیست بکاریدش. همون برگ کاکتوس ریشه می زنه و دوباره بزرگ میشه.

ولی حتی همون کاکتوس هم وقتی خاکش رو عوض کنی، یه کم پژمرده میشه. یه کم زرد میشه. تا دوباره تو خاک جدید ریشه بزنه طول می کشه...

ساعت هشت با بچه ها قرار داریم. افطار سرعتی، سر خیابون، "مستقیم می خوره؟"، سر قرار. امیر اومده، پویا، سعید و امید چهارراه بعدی می رسن بهمون. آرمان یه ساعت دیر می کنه. بچه قرتی! هی، آرمان دانشگاه قبول نشده. بچه قرتی تقصیر خودشه ها، از عمد درست انتخاب رشته نکرد. عمران یاسوج رو مثلا راحت میاورد ولی نزد! فک کنم فقط برق و مکانیک زده، بچه قرتی امید عمران یاسوج، هین، یاسوج نزدیکه، راحت می تونه بره و بیاد. ایشالا چند سال دیگه بساز بنداز خوبی میشه سعید معماری شیراز آورده. مدام هم پز میده که دانشکده شون خوشگله! بچه ... یه جوری میگه دانشکده مون خوشگله انگار دانشکده یه جور دختره!!! پویا ماشین آلات شیراز قبول شده. هز چند خودش معتقده رشته "آلات" قبول شده به من چه خوب. خودش میگه آلات آلات. کلا دهن ما رو با این آلات صاف کرد امیر هم کامپیوتر شیراز. هین، بچه باهوشیه، مشتی هم هست، کلا ایول داره (سلام امیر!) چند سال دیگه تو نرم افزار شیراز همه میشناسنش، هر چند الآن هم همه میشناسنش (سلام امیر!)

راه میفتیم به گز کردن خیابونای همیشگی. آرمان با گوشیش مشغوله، بچه قرتی! البت با گوشیش که نه، با اونی که پشت خطه. سر به سرش می ذاریم. بهش تاکید می کنیم که این کارا اسم داره ها بچه قرتی گوش نمی کنه که. ما، این همه آدم، رو به اون پشت خطی فروخته، بچه قرتی! یه اولتیماتوم سی ثانیه ای بهش دادم. امید به تهدید عمل کرد! گوشی رو از دستش گرفتن و گوشیشرو گذاشتن سر کار! گوشیش که نه، پشت خطی آرمان ناراحن میشه ولی خب بچه قرتیه دیه، چیزی نمی گه. کلا بچه باحالیه فقط حیف قرتیه! بوقی حقش بود به خاطر این مدل انتخاب رشته کردن، فکش رو پیاده کنم! بچه قرتی!

می ریم فست فود همیشگی. اسکل بازی های همیشگی. نیم ساعت مسخره بازی قبل از سفارش دادن. کل کل با متصدی فست فود. چپ چپ نگاه کردن های خدمه. قهقهه زدن وسط سالن. زاغ زدن هر کی تو فست فوده، مذکر یا مونث! پیر یا جوون. هی! سعید معتقده که از صبح هفت تا ساندویچ خورده و دیگه نمی تونه چیزی بخوره. البت یه همبر و نصف هات داگ که چیزی نیستن! بچه... ، هی! یادم میره بهش اعلام کنم که این کارا اسم داره! هفت سالی میشه میشناسمش. اوایل کمتر، وسطاش بیشتر. اواخر کمتر! بچه ... دودرمون کرده بگو بینم تو با کیا می پری؟ (سلام مهدی اسدی!!! یا هر کی که اسم خواننده هه بود)

موقع برگشت کج می کنیم طرف پارک. داریم کنار یه ساختمون رد میشیم. یه لوله پوسیده به عنوان ناودون به دیوار خونه وصله. همین جوری یه دست بهش می زنم. کنده میشه! شش متر ناودون داره میفته... کی بود کی بود، منم نبودما! میگیرمش. لا مصب خیلی هم بد وصلش کرده بود، یه متر مونده به زمین تموم میشد! امیر میاد کمکم. ناودون رو بر می گردونیم سر جاش ولی وای نمی ایسته که! امیر اخطار میده که مواظب باش نخوره به شیشه خونه. من معتقدم که اگه بخوره، شیشه نمیشکنه. همون جا وای میسیم با امیر کل کل چی؟ ناودون؟ آها، گذاشتیم زمین بالاخره، تکیه اش دادیم به دیوار. کنده شدنش که مهم نبود، مهم این بود که رو دویست و ششی که پارک بود سقوط نکنه و مهم تر کل کل من و امیر بود که بی نتیجه موند. مثل همیشه. کلا بچه باحالیه، مشتیه، ایول داره، خوب میده دست این و اون(سلام امیر!)

راه میفتیم تو خیابونا. امید باید بره خونه. مسیر رو کج می کنیم و تا یه جایی باهاش میریم. تو محلشون دعوا شده ظاهرا. باید بره خونه که اگه مشکلی پیش اومد، باشه. هی، این بالاخره کار دست خودش میده. حالا هم که قراره بره پیش لرا و دست به سنگشو تقویت کنه و الخ!

تو بلوار میشینیم. میشینیم؟ در واقع می خوابیم! پهن میشیم رو چمنا. ملت ماشین و موتور سوار رد میشن و متلک میشنون و متلک میگن. عادیه پویا معرفت می ذاره و میگه هر مشکلی با آلاتمون داشتیم(!) مجانی کارمون رو راه میندازه! البت بازاری بازی در میاره و اگه بگی خوابت میاد هم میگه مشکل از ...! بچه بازاره دیگه، از الآن بازاریابی می کنه!

یه اتوبوس ویژه ایام قدر رد میشه. میریزم بالا. خیابونا رو گز می کنیم تا برسیم به شاه چراغ. ما رو چه به شاهچراغ؟ خب رفتیم دستشویی! مسجد جامع عتیق که پشت شاه چراغه رو بازسازی کردن و ریدن توش!!! اصلا این اسمش مسجد جامع عتیق بود! من چون عتیقه و مخروبه بود دوسش داشتم. از طرف دیگه شاه چراغ می زنیم بیرون و تو کوچه پس کوچه های قدیمی شروع می کنیم ولگردی. کوچه های باریکن و سه نفر کنار هم به زور توشون رد میشه ولی خب کلی چراغ توشون زدن و دیگه مثل قبلا تاریک و خوف و خفن نیستن

با بچه ها میشینیم حرف مفت زدن. سعید به آرمان میگه شماره یه دختر بده، زنگ بزنیم بخندیم. آرمان یه شماره میده و سعید زنگ می زنه. همین که طرف جواب میده، قطع می کنه و با همون حالتی که ارشمیدس "اوره کا"ی معروفش رو گفت، اعلام می کنه: "دختر بود!"

چیزی که از اون محل خوشم میاد، اینه که مثلا یهو وسط اون کوچه های نیم متری، می خوره به فضای سبز! یا چه می دونم یه فضای خالی که تنها استفاده اش می تونه فوتبال بازی باشه! کلا محله جالبیه. اگه مثل قدیما تاریک بود، قبل از رفتن یکی دوبار دیگه بهش سر می زدم.

تو همون فضای سبزی که گفتم نشستیم استراحت. مثل دو تا پاراگراف بالاتر، شروع می کنیم حرف مفت زدن. این بار امیر در نقش آرمان ظاهر میشه و به من شماره میده که زنگ بزنم. خاموشه. یه شماره دیگه، خاموشه. یکی دیگه، خاموشه. خاموشه آقا! کلا مخابرات خاموشه فک کنم امیر شماره خودش رو هم بهم میداد، خاموش از آب در میومد

راه میفتیم تو کوچه ها. جماعتی که دارن از کنارمون رد میشن، اظهار می کنن که آسونه(=آستانه) بیشتر از شاه چراغ دولک(=زید، داف) داره. البته ما خودمون داشتیم میرفتیم آسونه ها وقتی می رسیم آسونه پی می بریم که اون جماعت مذکور یا شمارش بلد نبودن یا معنی دولک نمی دونستن به رفتن ادامه میدیم و ادامه میدیم و ادامه میدیم. خسته میشیم! تو ایستگاه اتوبوس استراحت می کنیم ولی هیچ اتوبوسی نمیاد. کلا شیرازی ها تنبلن و صبح دیر میرن سر کار. ساعت سه صبح حتی یه اتوبوس رون هم سر کار نیست هر کی با یه موبایلی مشغوله به جز من و امیر. این دفعه من یه شماره میدم به امیر که بذاردش سر کار. زیاد فاز نمیده. خودم هم میرم کمک امیر

مرتضی و دوستش اضافه میشن. مرتضی و دوستش و پویا کم میشن. میریم محل آرمان اینا. تو فضای سبز جلوی آپارتمان ها ولو میشیم. مرتضی و دوستش دوباره اضافه میشن. یه سری بحث کاملا ادبی صروت میگیره که لطفا تو مسنجر نپرسین راجع به چی بوده پروژه سر کار گذشتن پاراگراف قبلی به نقطه عطف می رسه و من و امیر از خنده رو ویبره ایم به آرمان گیر میدیم که دم خونشونیم و باید بهمون سحری بده! بنده خدا مامانشو بیدار کرد و مامان بنده خدا چیزی بیشتر از تخم مرغ تو خونه نداره تازه بعد از این همه بیدار کردن، ول می کنیم و میریم!

مرتضی و دوستش کم میشن. آرمان میره خونه شون. با سعید و امیر بر می گردیم شاه چراغ. کلی جون کندیم تا از شاه چراغ اومدیم اونجا ها! البت با تاکسی برگشتیم. با امیر در یه دکه فلافل صرف می کنیم. معده سعید به این غذاهای کثیف عادت نداره و فقط از یه مغازه بسکویت می خره. بچه ...!

میریم شاه چراغ. رسما تخلیه شده! نتیجه میگیریم اون همه جماعتی که اومده بودن احیا، اومده بودن از نماز نخوندنشون استغفار کنن! یک دهمشون هم برای نماز نمونده بودن! البت خب شاید زود رفتن که بتونن خونه سحری بخورن. من چه می دونم. یه سری پرنده کشف می کنیم که مثل پرستو ان ولی اندازه گنجیشک! و این گنجیشک یه حرف "ی" بین "ج" و "ش" داره ها

تو حرم دراز می کشیم. این خادمای حرف چه گیزرن ها! یه چرتی می زنیم تا هوا روشن شه. بعد میریم. امیر جدا میشه. تا ایستگاه اتوبوس با سعید میریم. سعید رو اول از بقیه بچه ها میشناختم. آخر از همه از سعید هم جدا میشم. ساکت، آروم، بی حس خاصی...

+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور 1388ساعت 22:25 توسط الی نظرات (13)