الیولوژی2: می خواهم بمیرم، امشب در سینما حافظه یا 1.3 مگاپیکسل

م می بینم که پوست کلفته و اومدی ادامه مطلب

خب از اونجایی که این دومین پست این سریه، با دومین نوع از حافظه شروعش می کنم. چی حافظه نوع دوم چیه؟ هاااااا، خب اگه یادت نیست بپر برو این پست رو بخون که هم یادت بیا حافظه نوع دوم چیه هم الکی وقتت گرفته شه

هین، خودم هم درست نمی دونم چند سالم بود، سه؟ چهار؟ پنج؟ شش؟ ولی خب هفت هنوز نشده بود! چون می دونم مدرسه نمی رفتم اون موقع. وسط هال خونه نشستیم سر سفره ناهار. سمت چپ روی دیوار یه ساعته که ممکنه همون ساعت عزیزی باشه که یه بار سعی کرد منو از این دنیا فراری بده. من همین طور که با غذام بازی می کنم، دارم به ساعت نگاه می کنم. احتمالا از اینکه مراتب قدردانی خودمو بهش ابلاغ نکردم ناراحتم و دچار عذاب وجدان شدم. محض اطلاع اونایی که نمی دونن عرض کنم که وجدان جایی حوالی کمر قرار داره و عذاب وجدان، مخلوطی از احساس خارش، سوزش و درده! در واقع اگه بخوایم عذاب وجدان رو از زاویه دید یه پسربچه سه/چهار/پنج/شش ساله و با یه دوربین 1.3 مگاپیکسلی توصیف کنیم، این میشه که:

اول کمرت شروع میکنه به خاریدن و یه جور مور مور خاص احساس می کنی. انگار یه مورچه گنده رو کمرت راه بره (و باز هم محض اطلاع دوستان اینکه اونجا و در اون زمان مورچه زیاد بوده و گنده یه کلمه رایج بوده که به کار بردنش از طرف یه بچه مجهول الساله اصلا کار دور از ذهنی نیست) بعد وقتی کمرت رو می خارونی، اصلا خارشش بر طرف نمیشه و چون کمر هم همچین در دسترس نیست، حسابی لجت می گیره و بعد همون طوری که قانون مورفی (کماکان محض اطلاع خوانندگان عرض کنم که من از بچگی بچه باهوش و دانایی بودم و از همون موقع آشنایی کامل با قوانین مورفی داشتم!) میگه، همه دردسرها با هم سرت می ریزن، کمرت شروع به سوزش هم می کنه و شما نتیجه میگیرید که مورچه نااهلِ نامردِ ... شما رو گاز گرفته. خب از اون جایی که شما یه بچه کوشولو بیشتر نیستید، و از اونجایی که به طرز عجیب و خوفناکی احساس درد هم به احساس سوزش و خارش اضافه شده، در این لحظه می زنید زیر گریه! (و خب ظاهرا من اون موقع هنوز گریه کردن هم بلد بودم که خب زیاد عجیب نیست، بلد بودم دیگه!)

در این لحظه مامان شما در اقدامی ناگهانی که نشون میده اون موقع هنوز هم جوون بوده و اینا، لباس شما رو بالا می زنه و این اقدام اصلا از لحاظ آسلاماتیک ایراد نداره چرا که اولا جمع خونوادگیه و شما هم حداکثر شش سالتونه و حتی یه دختر شش ساله هم هنوز بالغ نشده و این چرت و پرتا که احتمالا مطلعید چرت و پرت یعنی چی! بگذریم. داشتم می گفتم مامان شما لباس شما رو بالا می زنه و یک فروند عقرب زرد کوشولو میفته وسط سفره غذا (و باز هم محض اطلاع عرض کنم که به طور معمول هر چه اندازه عقرب کوچیکتر باشه، نیشش سمی تره! و خطرناک تره در کل) و خب الآن شما به کوشولوی مامانی هستین که آقای عقرب نیشتون زده و با پررویی تمام وسط سفره غذاتون ایستاده! خب شما چی کار می کنید؟ یه لقمه چپش می کنید؟ یه لقمه راستش می کنید؟ زکی! نه خیر دوستان، شما می زنید زیر گریه! مگر اینکه قبلش مرده باشید

خب اینجا محدودیت زمانی فیلم دوربین 1.3 مگاپیکسلی تموم میشه و بقیه ماجرا به صورت عکس روایت میشه! صحنه قصاص شدن عقرب نذکور توسط یه چنگال که البت یادم نیست مجری قانون کی بوده ولی یحتمل پدر گرام بوده! صحنه معلق بودن شما وسط زمین و آسمون (تو بغل یه نفر که یادم نی بابا بود یا مامان!!! ولی فک کنم مامان بود) وسط کوچه قدیمی که الان دیگه خیابون شده! صحنه منتظر تاکسی بودن سر خیابون در بغل همون فرد مجهول! صحنه ول کردن شما رو تخت بیمارستان یا مطب دکتر یا هر جایی که بوده و تمام! یعنی دیگه چیزی از اون موقع یادم نیست.

خب احتمالا اون حادثه مهم ترین حادثه زندگی من تا ده یازده سالگی بوده. غیر از اون ماجرا چیزای زیادی یادم نیست. یکی دو صحنه کلاسی که مثلا مهدکودک بود رو یادمه. صحنه ای که سال دوم قرار بود برم مهد کودک و خانم مربی(!) سر یه نفر جیغ زد و من دیگه اون سال نرفتم مهدکودک! خب بچه دلش نازکه! یعنی چی سر کلاس بچه ها زنیکه جیغ می زنه؟ چند تا صحه از کلاس پیش دبستانی و بچه ها و بازی تو حیاط. هوووم، یه پارک کوچیک هم تو حیاط بود که فنس داشت و یه بار من و چند تا از دوستام رو به جرم بالا رفتن از فنس و ورود بی اجازه به پارک بردن دفتر مدیر

بعدش مثلا یادمه وقتی خواهر کوچیکه دنیا اومده بود و از چند روز قبل یه گوسفند (شاید هم بز بوده! چه می دونم!) خریده بودن که قربونی کنن بعد یه روز این بزه رفته بود بالای سایبون پارکینگ خونه و داییم اینا سعی می کردن سبزی بگیرن جلوش تا بیاد پایین. و یادمه درست روز قبل از اینکه مامان از زایشگاه بیاد (چند روز اونجا بود!!!) تو حیاط پشتی من و اون یکی خواهره با بزه بازی می کردیم که یه مار دیدیم! که خب اون قسمت حیاط پشتی خاکی بود و علف ملف زیاد داشت و جک و جونور هم! و اون ماره هم به مدد بزرگترای خونه به فناالله پیوست و همه تعبیر کردن که چون مار رو کشتن بلا از خونه دور شده ولی خب من شخصا هنوز هم معتقدم که اون ماره هم به قصد خلاص کردن من اومده بود و الخ! یه صحنه هم یادمه رفته بودیم زایشگاه دیدن مامان، البت من حیاط زایشگاه رو یادمه و اون گربه سیاهه که رو ایرانیت های رو به رو بود من کلا گربه دوست می دارم

یه صحنه دیگه هم یادمه که یه مار اومده بود تو خونه و یادمه دایی با شلنگ آب مار رو از سوراخی که توش قایم شده بود در آورد و یه صحنه هم تو حیاط خونه یه مار پیدا کرده بودن یعنی ماره از بالای در حیاط افتاده بوده رو سر یه نفر و بعد کار به آتش نشانی کشید و اینا. یه بار هم با بابا تو کوچه سوار موتور بودیم که من یه مار بزرگ دیدم و بابا سعی کرد با موتور از روش رد بشه که مار رفت تو خونه همسایه و بعد مردای همسایه رفتن با بیل و چوق و چماق دخلشو آوردن! و البت یادم نیست این اتفاقا مال کی بوده ولی یادمه خب!

یه صحنه هم یادمه که اون موقع چون کوچیک بودم بابا همیشه موقع موتور سوار منو میذاشت جلوی خودش که مواظب باشه من نیفتم و جیز نشم! بعد رفته بودم واکسن بزنم و موقع برگشتن چون پام درد می کرد و نشستن رو باک موتور همچین هم کار باحالی نیست، بابا برای اولین بار منو پشت خودش نشوند و من خودم بابا رو گرفته بودم. دستاورد بزرگی بوده واسه اون زمان در نوع خودش ها

بعد مثلا صحنه ورود به مدرسه و صفی که تو حیاط مدرسه قدیمی بود. صحنه ورود به مدرسه جدید(همون سال اول دبستان) و نکته تستی ماجرا اینجاست که من همون موقع هم چشم دنبال پول و اینا بود و صحنه ورود به مدرسه دومی که نوساز بود و اینا رو بهتر یادمه یکی دو تا صحنه از بازی های تو حیاط مدرسه. چند تا صحنه از هر کدوم از کلاسا. والیبال بازی کردن و اول شدن تو مسابقات شهر، بچه بودیم فعال بودیم ها و از این چیزا...

یا مثلا چند تا صحنه از ولگردی با بچه های محل تو کوچه ها، دوچرخه سواری تو کوچه های پر چاله چوله و زمین خوردن، مخصوصا یه روز که با دوستم (پسر همسایه) چهارپنج باز هی می رفتیم سر خیابون، ناردونه و آلوچه می خریدیم، بعد تا بر می گشتیم خونه می خوردیمشون و دوباره می رفتیم می خریدیم فوتبال بازی کردن تو حیاط خونه همین دوستم. گِل بازی و ... تو حیاط پشتی خونه ما و ...

خب دیگه چی یادمه؟ هان، خب ما که از بچگی کوچه گرد بودیم! تا وقتی آفتاب تو آسمون بود که داشتیم تو کوچه بازی می کردیم، بعدش هم می نشستیم تو کوچه حرف زدن. بعد یه مشت بچه مچه هشت نه ساله، می نشستیم داستان های ..ـخمی از جن و روح و اینا واسه هم تعریف می کردیم همدیگه رو می ترسوندیم بعد یه بار تو کوچه داشتیم مسابقه دوچرخه سواری می دادیم و هوا هم تاریک شده بود. من یه تیکه برگشتم پشت سرمو نگاه کنم که از قضا اون تیکه هم سر پایینی بود و اینا ولی خب نکته مهمش این بود که من به جایی اینکه پشت سرم دوستام رو ببینم، یک عدد روح سیفیت میفیت نازنازی دیدم! هر چند نمی دونم چرا اون موقع از جناب روح مامانی ترسیدم ولی خب ترسیدم دیگه! و کنترل دوچرخه از دستم در رفت و کل سراشیبی که کم نبود رو هم رو زمین سر خوردیم و فقط وقتی اون پایین آش و لاش شدم متوجه شدم که جناب روح گوگولی یه تیکه پارچه سفیده که به تیر چراغ برق گیر کرده! (هوی بوقی نخند! بوق تو روحت! خب بچه بودم اون موقع! دلم می خواد همین الآن تو یه همچین وضعی گیر کنی ببینمت!)

یه بار هم داشتیم با خونواده می رفتیم مشهد. از جاده طبس. یادم نیست چند سالم بود ولی خب بچه بودم و تو ماشین خوابم نمی برد. منم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم. نزدیکای صبح بود که رسیدیم به یه روستایی چیزی و من داشتم از پنجره کسایی که داشتن رو زمین کار می کردن رو نگاه می کردم (اون موقع صبح!!! یعنی قبل از توقف برای نماز صبح) بعد یهو یکی از زنا که کنار جاده بود تبدیل شد به خفاش!!! باور کنید من اون موقع هنوز نه کتابای گوتیک می خوندم نه فانتزی و احتمالا از همون موقع به بعد که به محض اینکه میشینم تو ماشین خوابم میبره

هوووووم، آها این یکی رو یادمه کلاس چهارم دبستان بودم. همون سالی که رفتیم ماسبقه والیبال و اینا. یه دفعه بی هیچ اخطار قبلی معده درد گرفتم. البت من از همون بچگی خیلی بد غذا بودم. به هر حال معده بنده به طور رسمی دست به اعتصاب زدن و اعلام کردن که هیچ نوع خوراکی رو که به رسمیت نمی شناسن هیچ، نوشیدنی رو هم اصلا جزو آدم حساب نمی کنن! حتی آب! ... آدم دروغ گو! دقیقا این رو یادمه که بعد از خوردن یه لیوان آب بالا آوردم! هین، بلی، چهل و هشت بدین منوال بگذشت! کدوم منوال؟ حالت شصت شصت دیگه! یعنی جناب معده یه شصتشون رو به طرف من و تلاش های نافرجامم برای خوردن گرفته بودن و یه شصتشون رو هم طرف عالیجنابان پزشک و آزمایشگاه و غیره و خب بالطبع اون عالیجنابان هم هر دو تا شصتشون رو به طرف من می گرفتن!

خلاصه پس از چهل و هشت ساعت و خورده ای (یعنی روز سوم)، بنده فرستاده میشم برای یه مدل عکس برداری که اسم و ایناش یادم نیست ولی طرز کارش (البت به گفته عالیجنابان پزشک و الخ) این شکلی بود که یه ماده رنگی به خورد من می دادن و بعد از دل و روده بنده عکس می گرفتن که ظاهرا اون ماده قرار بوده تو معده بنده ژست بگیره(تشعشع یا یه همچین چیزایی صدار کنه)!!! که تو عکس خوب معلوم باشه ولی خب شما حرف اینا رو باور نکنین! الآن خودم براتون شرح میدم چی به چیه:

اولا این ماده ای که میگن و یه اسم عجیب غریب الکی هم روش می ذارن، یه ترکیبه از گچ، گچ، باز هم گچ و سیمان سفید و مواد مشابه! می تونین بهش بگین دوغاب غلیظ! و غلیظ ها! یعنی رسما غلیظ! بعد یه پارچ از اینا رو به زور به خورد شما میدن! خدایی خودتون بگین معده یه بچه هشت نه ساله به اندازه یه پارچ جا داره؟ خب همین کارا رو با من کردن که پرخور شدم دیگه! شما هم تو بچگی این بلا رو سرتون میاوردن، معده تون کش میومد! بگذریم... داشتم می گفتم، آهان بعد که به زور همه اون پارچ دوغابشون رو به خوردتون دادن، یه لبخند ملیح می زنن و به معده تون میگن: بازم از این کارا(اعتصاب) می کنی؟ که خب چون معده زبون آدمیزاد حالیش نیست، این کار رو با یه سری دستگاه و اشعه و اینا به اسم عکس برداری انجام میدن! خب مسلما معده شما هم دیگه از این غلطا نمی کنه دیه!

حالا می خواید باور کنین یا نکنین، نتیجه این به اصطلاح عکس برداری هم هیچ مشکلی توی معده من نشون نداد ولی از همون موقع به بعد معده من به حالت عادی برگشت و تا الآن هم درد خاصی نداشته! هر چند یه نظریه هم هست که میگه من تو اون دو روز و خورده ای خود معده ام رو هم بالا آوردم و الآن چیزی به اسم معده تو شکم من وجود نداره! ولی خب وارد بحث تخصصی نمیشیم

ولی خارج از بحث های کارشناسانه در مورد این قضیه، این قضیه رو میشه از این بعد هم نگاه کرد که این اتفاق یه تلاش دیگه بوده از سوی ناخودآگاه بنده که خودم رو از شر این دنیا خلاص کنم که خب این هم شکست خورد هین باور کنید راست میگم. احتمالا ناخودآگاه می دونسته که حدود یه سال دیگه چه گیری میفتم و می خواسته قبل از اینکه دیر شه کارو تموم کنه و خب شخصا هنوز هم معتقدم که اگه هیچ وقت دنیا نمیومدم یا سر هر کدوم از قضیه های ساعت، عقرب یا همین قضیه میمردم الآن دنیا جای بهتری بود ولی خب...

چی؟ مگه یه سال بعد چی شد؟ هین، خب اون رو که دیگه باید تو الیولوژی 3 یا حتی 4 یا حتی جفتش بخونین! کلا این الیولوژی ها نوشته شدن که برسیم به همون یک سال بعد! هی...