بعضی چیزا رسما خیلی خوبن. یعنی اون قدر خوبن که آدم/آدما باید آرزو کنه/کنن که دنیا پر از اون چیزا بشه. یعنی این قدر خوبن که جای خالیشون حسابی حس میشه. حسابی ها!

    بعد درست همون آدمه که آرزو می کنه این چیزا زیاد شن، درست وقتی به یکی از همین چیزا بر می خوره، دلش می گیره. درست همون موقع آرزو می کنه کاش ندیده بودش. کاش نبودش اصلا!

    چی؟ چرا هذیون میگم؟ اصلا یعنی چی؟ یعنی این! رو همین نوشته هه کلیک کن تا یه نمونه اش رو ببینی.

    آره، بعضی چیزا، مثلا این نوشتها، خیلی خوبن ها، اصلا دوای دردمون همینان. اگه دنیا پر شه از کسایی که این حرفا رو می زنن. از کسایی که این چیزا رو می دونن. اون وقت خب زورشون می رسه که درستش کنن دیگه! ولی وقتی می دونی که کمن. که زورشون نمی رسه، اون وقت اون دست لجن بسته لعنتی یهو از ناکجا ظاهر میشه و چنگ می زنه به قلبت. یهو دلت می گیره. یهو یاد بدبختی هات میفتی. یهو احساس می کنی اون سد لعنتی آژیر لازم شده. یهو دلت آهنگ غمگین می خواد و یه شونه -بلکه هم یه سینه!!!(ورژن پسرونه شه!)- که سرتو بذاری روش و گریه کنی.

    هی، بسه دیگه، ...شعر زیاد گفتم. کلیک کنید و بخونید!



    پ.ن1: فک کنم باید بازم شروع کنم چلچراغ خوندن

    پ.ن2: یادم رفت ژتون غذام رو شارژ کنم! این هفته مصیبت خواهد بود

+ نوشته شده در شنبه 11 مهر 1388ساعت 14:22 توسط الی نظرات (2)



احتمالا الآن بهترین موقع برای نوشتنشه. همین الآن. نصف شبی. همین الآن که اون دست لعنتی لجن بسته که انگار یکی با یه قاشقک تیز هی تیکه تیکه، تیکه هاشو کنده، باز از یه ناکجایی پیداش شده و چنگ زده دور قلبم و می خواد خفه ام کنه... 

ولی ترجیح میدم به جای نوشتنش برم بخوابم

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور 1388ساعت 02:53 توسط الی نظرات (4)



 ویرایش شد! علت ویرایش هم فقط و فقط اینه که اون جملاتی که حذف شدن نقش تزیین آژ رو داشتن و اصلا آژ مربوط به اون ها نبود و ملت همه گیر داده بودن به همون چهار تا جمله و الخ! منم برداشتمشون که مطلب اصلی دیده بشه

الآن مثلا خیلی دلم می خواد بنویسم که خیلی ماه رمضون گندیه و به جای برکت تند تند نکبت داره سرم میریزه یا مثلا خیلی دلم می خواد بشینم سطرها در مزمت احساس تعلق و تعلیق و متعلقات و الخ بنویسم یا مثلا خیلی دلم می خواد... ولی خب چه فایده؟ من که نمی نویسم! خب بنویسم که چی؟ که مثلا بیاید دلتون به حال من بسوزه؟ خب اصلا گیرم که دلتون به حال من بسوزه، چی گیر من میاد؟! اصلا گیرم که سوخته اش گیر من بیاد، سوخته به چه درد کی می خوره؟ هان؟ سوخته که فایده نداره، حالا اگه بخته بود یا چه می دونم برشته بود یه چیزی ولی آخه سوخته... بگذریم!

الآن مثلا خیلی دلم می خواد بنویسم که دیگه نه تو خونه جا میگیرم و هر وقت تو خونه ام یا یکی رو اعصابمه و دلم می خواد خرخره اش رو بجوم یا با بابا و مامان کل کل می کنم و یا اونا دارن هر چی می تونن بارم می کنن و منم مجبورم وانمود کنم که به ...ـم هم نیست (که صد البته هست و تا مافیها خالدونم آتیش میگیره) و بد تر اینکه دیگه تو خیابون هم جا نمی گیرم و حتی وقتی با بچه ها میریم اسکل بازی، درست تو همون سی ثانیه ایه که بین خنده هامون استراحت می ذاریم، درست تو همون سی ثانیه ها احساس می کنم یه دست کثیف پر از لجن قلبمو فشار میده و سعی می کنه بکشتم بیرون از اون جمع...

الآن مثلا خیلی دلم می خواد بنویسم به طرز عجیبی احساس می کنم دارم از دوستام (هر چند هیچ وقت مطمئن نیستم اونا واقعا دوست من بودن یا من واقعا دوست اونا بودم یا ...) جدا میشم. احساس می کنم دارم از دایره خارج میشم، دارم کشیده میشم و دارم هنگ میشم یه جایی بین زمین و جهنم و هیچ خبری هم از آسمون نیست به هیچ وجه من الوجوه و هیچ رقمه نمی فهمم چرا این طوریه! انگار ناخودآگاه عوضی همین که می دونه کم کم با شروع شدن دانشگاه از هم جدا میشیم، داره سعی می کنه عادتم بده و کم کم داره از همه چی جدام می کنه. شاید هم این الان مثلا یه جور احساس دلتنگیه! هر چند فک نکنم کلا دلتنگی واسه من تعریف شده باشه یا اصلا دلی داشته باشم که بخواد تنگ شه و اینا... ولی خب انگار این عقل سگ مصب لعنتی باز داره کار دستم میده. مثلا عقل بی پدر نشسته و پیش خودش فکر کرده که خب من الآن دارم از دوستام جدا میشم و باید دلم تنگ شه و دل تنگ شدن احساس ناخوشایندیه؛ بعد شعورش نمیرسه که باب دلتنگی و این قرتی بازی ها واسه من تعریف نشده که، اون به سلولای احمق نفهمش دستور میده که احساس ناراحتی کنن! ... تو ذاتش!

الآن مثلا خیلی دلم می خواد بنویسم که مامان گرام همین جوری پشت تلفن قول کتاب تستای من رو به دوستش -که پسرش امسال کنکور داره- داده و به همین راحتی کتابام پریدن و الآن که دارم اینا رو می نویسم اومدن کتابا رو هم بردن و الآن خیلی لجم گرفته چون پول کتابا رو خودم داده بودم و صد تومنی پولشون بود تو دست دوم فروشی ها دیگه حداقل سی تومن آب میشدن و الخ

الآن مثلا خیلی دلم می خواد بنویسم که دلم دعوا می خواد و تو خیابون که راه میرم همین جوری هیکل مردم رو ورانداز می کنم که اگه الآن مثلا من با این دعوام شه می تونم بزنمش یا اون می تونه منو بزنه و اصلا هم فرقی نمی کنه که کی کیو بزنه و من فقط دلم دعوا می خواد و مشت و لگد و خون و داد و فحش و الخ! الآن مثلا خیلی دلم می خواد بنویسم که حس می کنم یه سگی، گرگی، چه می دونم یه جونوری اونجا وسط سینه ام داره دندوناشو رو هم می سابه و من فقط دلم می خواد خودمو از هم بدرم و بذارم بیاد بیرون و عالم و آدم رو بدره و تیکه تیکه کنه و زوزه بکشه و الخ!

ولی خب نمی نویسم که! خب بگم که چی بشه؟ که مثلا شما بیاین به من یاد بدید چگونه یک فرزند خوب و خوشگل و مامانی و سیفیت میفیت و گوگولی مگولی باشم؟ یا به مامان و بابا یاد بدید چجوری با شبح خون آشام گرگوار(!!!) که بچه شون باشه برخورد کنن؟ یا واسم چند تا دوست ترگل ورگل خوب و ناناز پیدا کنید که دیگه احساس دلتنگی نکنم؟ یا مثلا یکیتون کلاهشو برداره راه بیفته واسه من پول جمع کن تا من لجم نگیره که چرا کتابام رو دادن رفت؟ یا مثلا یکیتون پاشه بیاد اینجا واسه من نقش کیسه بکس بازی کنه که حالا من دلم دعوا می خواد و من می خوام خودمو خالی کنم؟ خب نمی نویسم دیگه! نمی نویسم!

ولی خب به هر حال من هیچ کدوم از اینایی که نوشتم رو نمی نویسم و بعد از اونجایی که می خوام وب رو آپ کنم که حال و هوایی عوض شه و اینا، میام قسمت دوم الیولوژی (الی شناسی، الیاس شناسی، قسمت اولش جناب مستطاب ثبت احوال و آگاهان محلی بود) رو می نویسم و میذارم تو ادامه مطلب و البته اگه الآن برید ادامه مطلب نمی بینیدش چون هنوز ننوشتمش و فقط به جاش یه جک گذاشتم تو ادامه مطلب که البت اینم بگم که جک بی ادبیه و اگه کسی فک می کنه نباید جک بی ادبی بنویسم می تونه نره ادامه مطلب تا بعدا که الیولوژی2 رو بنویسم و بذارم ادامه مطلب و زیر همین پست رو ویرایش کنم و بگم که الیولوژی رو نوشتم. 

پ.ن1: چون ادامه مطلب بلاگ اسکای بوقه و مطلب اصلی رو هم همراش نشون میده و بعد خیلی مسخره است که من زیر این دری وری ها جک بی ادبی نوشته باشم، به جای ادامه مطلب جک رو تو یه صفحه جدا نوشتم که لینکش این زیره

لینک ادامه مطلب در صفحه جدید

پ.ن2: کلا بیخودی منتظر نشینین که بیام ویرایش بذارم که الیولوژی گذاشتم تو ادامه مطلب، چون اگه هم بنویسم، تو یه پست جدا می زنمش 

پ.ن۳: همین جوری خوردم به این لینک و مطلبش که حال و احوالات را کمی قلقلکید. بعضی تیکه هاش رو می ذارم. کلش رو برید تو همون لینک بخونید: 

سینماها، رستورانها، کافه ها و دیگر مراکز تفریحی ( برای این “دیگر مراکز تفریحی” چه گزینه های دیگری جز همان ها که نام بردم می شود نام برد؟!) همیشه سر یک ساعت خاص تعطیل می شوند. حتی در این سالهای اخیر برای بسیاری از مشاغل ساعت کار تعیین شده است. 

نمی دانم مثلن اگر نصفه شب کسی هوس یک سیخ جگر کند یا هوای بستنی بزند به سرش باید چه کار کند؟ شب هوس گاز زدن بلال و نوشیدن یک لیوان آب میوه و اصلن زندگی بی دغدغه و شسته و رفته، نه پر اضطراب و غیر قانونمند تعطیل است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور 1388ساعت 13:57 توسط الی نظرات (14)



کی گفته اگه من شب تا دیر وقت، اصن تا خود صبح، بیدار باشم نظم زندگیم خراب شده؟ کی گفته نظم زندگی من باید مثل اون عوضی ها باشه؟ کی گفته زندگی من باید مثل اونا باشه؟ کی گفته من پسر این مردکم؟ کی گفته هان؟ اصن من یه حروم زاده عوضیم! دست از سرم بر دارید خب. لعنت

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 5 شهریور 1388ساعت 00:26 توسط الی نظرات (4)