از اونجایی که دوستان با توپ و تانک و فشفشه منو تهدید کردن که قالب رو عوض کنم، فعلا این قالب رو به صورت موقت گذاشتم باشد که مورد تایید آسلام و آستاکبار قرار گیرد 

 

ویرایش: و اینک در راستای کرم ریزی هم که شده، رنگ نوشته ها رو عوض کردم! باشد که مشت محکمی باشد بر دهان همون آسلام و آستاکباری که فرمودم!

+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور 1388ساعت 02:13 توسط الی نظرات (2)



مشهد! 

 

پ.ن۱: ممکنه تو راه برگشت یه روز تهران هم بمونیم ولی مطمئن نیست. 

پ.ن۲: اگه کسی خواست منو زیارت کنه، تا فردا ظهر کامنتی، پی امی چیزی بده که هماهنگ کنیم. فردا ظهر راه میفتم و دیگه دسترسی به نت نیست 

 

پ.ن۳: سفر مذکور در حال است! 

پ.ن۴: ساعت ۴ حرکته. اگه خدا و مسئولین مملکتی! بخواند و دو قطار بهم نخورن که راه بند بیاد و هواپیما رو سرمون سقوط نکنه و با کشتی یا همچین چیزایی تصادف نکنیم، قاعدتا فردا صبح باید برسیم مشهد  

پ.ن5: حال سفر مذکور است! ظاهرا که زنده ایم و اینجا مشهده! البته اینجا کافی نته ها... بگذریم. قراره سه شنبه برگردیم. در نتیجه چهارشنبه می رسم خونه. تا بعد 

پ.ن۶: سفر مذکور تموم شد. چه خبره مگه دیگه باب؟ تموم شد. الآن هم خونه ام!

+ نوشته شده در سه‌شنبه 20 مرداد 1388ساعت 23:04 توسط الی نظرات (7)



خب... پست های وب قبلی رو آوردم اینجا. نظر ها رو نیاوردم. حسش نی، اگه خواستید خودتون می تونید برید نظراتتون رو تکرار کنین!

از این به بعد الونک اینجاست. هین. در ضمن هنوز دنبال قالب می گردم. اگه کسی قالب خوبی سراغ داشت، ممنون میشم لینک بده.

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 15 مرداد 1388ساعت 15:21 توسط الی نظرات (3)



این پست راجع به فیلم فرانکنستاینه(فرانکشتاین). هین، فیلم از روی یه کتاب به همین اسم، نوشته یکی به اسم مری شلی ساخته شده. قاعدتا کتاب هم باید جالب باشه ولی خب پیداش نکردم رو نت که بخونم. هر چند یکی دو تا صفحه راجع به فیلم تو ویکیپدیا خوندم. اگه می خواین فیلم رو نگاه کنین یا به هر دلیل دیگه نمی خواین فیلم لو بره، ادامه متن رو نخونین. برداشت های خودم و ... رو تو یه پست دیگه می نویسم.


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 15 مرداد 1388ساعت 15:15 توسط الی نظرات (0)



لابد دیدید سر در آلونک چی نوشتم. Alias: Elias اولی که اِیلیاس خونده میشه، به معنی اسم مستعاره و دومی که اِلیاس خونده میشه، همون ایلیاسه که a رو از اولش برداشتم و یه e گذاشتم. به نشونه الیاس. شاید هم به نشونه ابراهیم. کسی چه می دونه؟

در کل اینو توضیح بدم که این آلونک رو ساختم، که ساخته باشم. شاید هم هدف دیگه ای داشتم. کسی چه می دونه؟

ولی خب در کل، اینجا یه برنامه خاص داره فعلا. این که قراره یه سری چیزا رو بگم. هر چند هیچ وقت حافظه خوبی نداشتم -و نمی خواستم که داشته باشم- ولی قراره وایسم جلوی آینه حافظه ام رو به کار بگیرم. هر چی که از توش در میاد. همه رو بریزم بیرون. بریزم کف این آلونک. پخش کنم تو هواش. هر چی که هست.

اون وقت دو حالت پیش میاد. یه این غبار لعنتی تو هوا گم میشه و دوباره هوای آلونک صاف میشه. یا هوای این آلونک اون قدر کثیف میشه که دیگه نمی تونم توش نفس بکشم. اون وقت خرابش می کنم. شاید هم نکردم. کسی چه می دونه؟

فعلا که برنامه اینه. قراره وایسم جلوی آینه و زل بزنم تو چشای اون یکی که توی آینه است. همین جوری با چشای بی حال و بی روحمون زل بزنیم تو چشای خشک و خالی هم. دوئل کنیم. همدیگه رو بزنیم. من اونو. اون منو. شاید هم من خودمو. اون هم خودشو. کسی چه می دونه؟

اینا رو فعلا داشته باشید. اینا پیش در آمدن. این الونک هنوز راه نیفتاده...

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 15 مرداد 1388ساعت 15:05 توسط الی نظرات (0)



آلونک! آلونک که a رو برداشتم و یه e به نشونه الیاس گذاشتم به جاش. شاید هم به نشونه ابراهیم. کسی چه می دونه؟ یه آلونک ساده و پرت و دور. آلونک الیاس. شاید هم آلونک ابراهیم. کسی چه می دونه؟

این آلونکه کوچیکه. خالیه. فقط یه مشت خرت و پرت من توشه.

هووووووووم، یه آینه داره. یه آینه قدی. یه آینه بزرگ. احتمالا بزرگ ترین چیز این آلونک، همین آینه است. آینه ای که قراره من رو نشون بده.

یه پنجره هم داره. شاید هم بیشتر از یکی. از پنجره هم قراره بیرون رو زاغ بزنم. بالاخره شاید دختر خوشگلی، چیزی گذرش از این طرفا افتاد. حیفه آدم از دستش بده. حتی اگه مجبور بشه به امید واهی دیدن یه دختر خوشگل کلی کثافت کاری و گندبازی زندگی بیرون رو هم ببینه.

یه مبل سه نفره هم داره. واسه من و اون منی که تو آینه است و سایه ام. هر چند اونی که تو آینه است خودش یه مبل تو آینه داره. سایه ام هم رو سایه مبل می خوابه. آره دقیقا منظورم اینه که می خوابه. چون منم معمولا رو مبله می خوابم. خودمو ول می کنم رو مبل و ...

یه حموم هم داره. وانشو پر از آب می کنم و دراز می کشم توش. دوش رو هم باز می ذارم که هم صدای برخورد آب با در و دیوار و کف حموم بیاد. هم موقع گریه کردن اشکام رو توشون قایم کنم. چی؟ مگه من گریه هم می کنم؟ نه بابا! ولی خب خدا رو چه دیدی، شاید بالاخره به این موفقیت هم نائل شدم.

شاید بعدا یه اجاق گاز هم گذاشتم گوشه اش. شاید... شاید وقتی آشپزی یاد گرفتم. کسی چه می دونه؟

شاید هم آلونک رو خراب کردم! مثل دفترچه ای که آتیش زدم... دفتری که پاره کردم... یادداشت هایی که دور ریختم... کسی چه می دونه؟

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 15 مرداد 1388ساعت 14:58 توسط الی نظرات (0)