وقتی یه گل رو از تو خاکش در بیاری، شروع می کنه به پزمرده شدن. حالا هر چی مقاوم تر باشه، بیشتر دووم میاره. بعضی ها رو باید بلافاصله گذاشت تو آب و سریع هم دوباره کاشت تا بشه گلدونشون رو عوض کرد. یکیش هم مثل کاکتوس، کافیه یه برگش رو بچینی، حتی اگه چند روز هم بیرون از آب و اینا باشه، بعد فقط کافیه بندازش رو یه گلدون دیگه و منظور دقیقا رو یه گلدون دیگه است و لازم نیست بکاریدش. همون برگ کاکتوس ریشه می زنه و دوباره بزرگ میشه.

ولی حتی همون کاکتوس هم وقتی خاکش رو عوض کنی، یه کم پژمرده میشه. یه کم زرد میشه. تا دوباره تو خاک جدید ریشه بزنه طول می کشه...


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور 1388ساعت 22:25 توسط الی نظرات (13)



پرده اول

دارم با دوستی موسوم به "دایی" چت می کنم. جفتمون حسابی دپ زدیم که البته اصلا عجیب نیست و واسه جفتمون عادیه! مثل همه دو تا آدمای دپ زده ای که با هم حرف می زنن، داریم از زمین و زمان بد میگیم و خب مسلما یکی از مواردی که من بهش اشاره کردم ندارایی پول بوده. بحث ادامه پیدا می کنه و در جایی من مثلا دارم سعی می کنم به دایی بگم بره خوش بگذرونه و الخ. در همین راستا به دایی که به تازگی مقدار هنگفتی (لااقل به چشم من و امثال من که هنگفته!) پول گیرش اومده، میگم که بره یه ماشین عروسک بخره و واسه خودش تو شهر ول بگرده و ویراژ بده و مرکز خریدها رو زیر و رو کنه و این حرفا، دایی جواب میده:

- اگه پولامو بدم به تو چی کار می کنی؟

خب، سوال بسی فنی می باشد! گفتم که دایی مبلغ هنگفتی پول داره! یعنی مثلا من وقتی میشینم خیال بافی می کنم و این حرفا، خودم رو در حالی فرض می کنم که به اندازه دایی پول دارم! حالا شاید یه کم بیشتر ولی خب به هر حال همه پولای دایی واسه من خیلین!!! چند دقیقه طول می کشه فکر کردنم. مثل بقیه مواردی که تو جواب یه سوال میمونم، به بحث فلسفی روی میارم **نیشخند**

- اگه پولاتو بدی به من چی کار می کنم؟ هیچ! اصولا این پول داشتن نیست که مهمه، پول در آوردنه که مهمه!آرزوی من پول داشتن نیست، پول در آوردنه! همه سعی می کنن چیزی که ندارن رو بدست بیارن. کلا داشتن یه چیز اون قدر ها هم حال نمیده!

در ادامه همین بحث، دایی جایی اشاره می کنه که ولخرجی و اینا اصلا بهش حال نمیده و تنها چیزی که بهش حال میده، پول درآوردنه و بیشتر پول در اوردن و ... . خب، ظاهرا راست میگه. در واقع این هم به نوعی همون تز فلسفی خودمه!

  

پرده دوم

یکی از دوستان که موسوم به هیچ نیست و چون ممکنه دلش نخواد اسمشو بنویسم، اسمشو نمی نویسم، هر چند زیاد سخت نیست حدس زد که کیه، بعد از مدت ها دوباره آن شده و یه آف گذاشته!

خب، وقتی آفش رو می بینم، خوشحال میشم. شکی هم توش نیست. حتی اگه خلافش ثابت بشه! در واقع یکی از اونایی که همیشه از اینکه دیگه آن نمیشه، ناراحت بودم. این جوری بگم که مثلا حوصله ام سر رفته و کسی آن نیست که چت کنم، در این جور مواقع قاعدتا باید زل بزنم به آیدی کسایی که ممکنه آن شن ولی خب در این مواقع من معمولا زل می زنم به آیدی کسایی که دلم می خواد آن شن. حتی اگه یک سال باشه آن نشده باشه! هین بی کاریه دیه!

بگذریم، به هر حال دوست گرامی دوباره به نت برگشتن و آن میشن. خب من خوشحال تشریف داشتم! ولی مشکل اینجاست که زیاد طول نکشید. هیچی دیگه، خب، این آن نمیشد، حالا دیگه آن میشه. تموم شد!

داشتن مهم نیست، بدست آوردن مهمه!

 

پشت پرده

از این مثال ها زیاده. عمدا این دو تا رو آوردم که هم به قولا داغ بودن و زیاد ازشون نگذشته هم اینکه این دو تا مثال های بارزی هستن که بخوام این نکته رو بگم:

الان مشکل کجاست؟ (این یه سوال جدیه و من واقعا جواب می خوام) کلا این طرز تفکر "داشتن مهم نیست و به دست آوردن مهمه" غلطه؟

اگه غلطه، پس چرا اونایی که به قولا تو زندگیشون همه چی دارن باز هم احساس نمی کنن خوشبخت ترین آدم دنیان؟ چرا هیچ مرزی بین خوشبختی و غیرخوشبختی وجود نداره؟ چرا مثلا نمی تونم بگیم کسی که این قدر پول داره،به اندازه کافی پول داره و هر کی کمتر داره، باید بیشتر داشته باشه.

اگه درسته، خب نمیشه که! یعنی چی آخه؟ مثلا من به جای اینکه بگم خب من 4 تا دوست دارم، باید بگم خب من هر 4 روزی یه دوست جدید پیدا می کنم؟ خنده داره خب! من که نمی تونم بگم آدم به دوست احتیاج داره، در نتیجه بگردیم هی تند و تند دوست عوض کنیم! خیلی مسخره میشه!  

کلا من الآن در دوگانگی ارزشی به سر می برم! داشتن مهمه یا بدست آوردن؟ یکی بیاد تکلیف منو مشخص کنه!

+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور 1388ساعت 15:45 توسط الی نظرات (9)



باباهه از همون روزی که نتیجه کنکور اومد، می گفت بشین تعیین رشته کن. دفترچه هم خودش رفت خرید، آورد و من مدام پشت گوش مینداختم/میندازم. نه اینکه کار سختی باشه. نه اینکه وقت گیر باشه. نه اینکه ندونم چه رشته هایی می خوام بزنم. یه حس عجیبه. یه چیزی... یه حسی... یه شبحی هست که می خواستم/می خوام ازش فرار کنم. واسه همین هم پشت گوش مینداختم/میندازم. انگار ناخودآگاه لعنتی ... حس ششمی عوضی ... می دونست قراره چی بشه و می دونست چه حسی داره.

باباهه نشسته بود با کاغذایی که پرینت کرده بودم، ور می رفت که از کلاس برگشتم. دفترچه هم جلوش بود و کد رشته هایی که علامت زده بودم یا فک می کرد دوست دارم رو درآورد بود تا "کمکم کنه و کار سریع تر بشه. چون من نمیشم کارم رو بکنم" نشستم ... در واقع لم دادم رو صندلی و همان طور که باباهه رو زمین با کاغذا ور میرفت با همون لحن بی حال همیشگی، چشمای نیم بسته که فقط از زیرش میشه نگاه کرد و به خاطر همین نشسته بودم رو صندلی وگرنه صندلیه همچین راحت هم نبود، نگاش کردم.

باباهه میگه ... به قول خودش پیشنهاد میده که: "اول دانشگاه های تهران رو بزن، شاید آوردی. بعد شیراز بزن. البته شیراز احتمالش زیاده که بیاری ولی بعدش هم اصفهان و مشهد بزن." الآن برگشته و داره منو نگاه می کنه. نمی دونم چون رو زمین نشسته و من بالاترم، متوجه حالت چشمام میشه یا نه. حتی حال ندارم کاری کنم که صدام یکم محکم به نظر بیاد چه برسه به اینکه بخوام احساسش هم معلوم باشه: "شیراز نمی زنم"

باباهه اولین کسی نیست که واکنش نشون میده. خواهره بر می گرده و نگام می کنه. مامانه یه "یعنی چه؟" نصف و نیمه میگه ولی معمولا وقتی یکیمون با بابا بحث می کنیم، زیاد دخالت نمی کنه. به خصوص وقتی یه طرف بحث منم و به خصوص همچین بحثی که باید توش اعمال قدرت کنن! می دونن که من راحت کوتاه نمیام. برعکس مامانه، خواهران. سیل نظراتشون جاری میشه که "شیراز شانست زیاده" و "یعنی چی شیراز نمی زنی؟" و "واسه چی؟" و الخ و جواب های بی خیال و کوتاه همیشگی من.

باباهه بالاخره جواب میده. کوتاه، صریح: "ما فقط پیشنهاد می دیم، تصمیم با خودته" به نظر خیلی جواب خوبی میاد و جواب خوبی هم هست ولی اون قدر احمق نیستم که بعد از این 18 سال لحنش رو نشناسم. اون قدر احمق نیستم که عصبانیت و ناراحتی رو پشت صداش نفهمم.

باباهه حق داره. می تونم تصور کنم چه حسی داره که پسرت صاف تو چشت نگاه کنه و بگه "خونه نمی مونم. می خوام از خونه برم!" حتی اگه به جای خونه گفته باشه شیراز. می تونم حتی تصور کنم که باباهه ناراحت میشه از اینکه من دانشگاه شیراز رو ول می کنم و میرم اصفهان یا مشهد فقط برای اینکه از خونه برم. می تونم حتی تصور کنم که دچار عذاب وجدان بشه یا مثلا دچار احساس شکست بکنه که چمی دونم پدر خوبی نبوده. ولی باباهه چی؟ اون هم حس منو تصور می کنه؟ اون هم می تونه تصور کنه که من خونه رو دوست ندارم؟ تصور می کنه که وقتی از در خونه میام تو، خنده ام خشک میشه؟ تصور می کنه که چقدر تو انتظار این لحظه بودم؟ تصور می کنه که هفت هشت سال زندگی تو خونه ای که ازش بدت میاد چه حسی داره؟ اصلا تصور می کنه که یه عمر زندگی کردن تو تصورات چه حسی داره؟

باباهه احتمالا الآن فک می کنه من احمقم و دارم احساسی تصمیم می گیرم. خب درست فک می کنه! اصلا کی گفته من نباید احساسی تصمیم بگیرم؟ نکته اینجاست که من با عقلم، احساسی تصمیم می گیرم! آره. اون روز که ساک بسته ام رو باز کردم و بی خیال فرار از خونه شدم، تصمیم احساسیم رو با یه تصمیم عقلانی عوض نکردم بلکه عقلم رو روی فرار از خونه متمرکز کردم. من عقلانی تصمیم نمی گیرم. من احساسی تصمیم می گیرم. واسه همین هم الآن می تونم احساس باباهه رو درک کنم. واسه همین هم الآن احساس ناراحتی می کنم. واسه همین الآن از ناراحتی باباهه ناراحتم ولی این همه مدتی که من ناراحت بودم (و ناراحت خواهم بود احتمالا!) چی؟ اونم از ناراحتی من ناراحت بود؟

+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد 1388ساعت 01:11 توسط الی نظرات (4)



از کلاس میام بیرون، یه میسد کال دارم از یکی از بچه های قدیمی. قرار بود یه قرار بذاره تا با بچه های قدیمی جمع شیم دور هم. یه تک می زنم و راه میفتم برم خونه. دارم از اتوبوس پیاده میشم که زنگ می زنه. یه خبر بد داره. احساس میکنه تبدیل شده به کلاغ بدخبر. می پرسم چی شده؟ مثل کسی که پتک سنگینی دستش باشه و حسابی خسته شده باشه، دهنشو ول می کنه تا خبرش در نقش همون پتک مذکور بخوره تو سر من.

یکی از بچه ها مرده. سربازی بوده؛ زاهدان. ده پونزده روز پیش تصادف می کنه و چند روز میره تو کما و بعدش هم ... هنوز حتی جسدش برنگشته شیراز. معذرت خواهی می کنه از اینکه خبر بد داده ولی من حواسم نیست. تو فکرم. تو فکر خودم و اونی که مرده و اونی که داره به من خبر میده و خود خبر. خود خبر، پتکی که قرار بود بخوره تو سر من. ولی عجب پتک سبکی بود!!! شاید هم مشکل از پتک نیست و پوست من کلفته.

تعارف که نداریم... خبر هیچ تاثیری روم نداشت! چیزی که فکرمو مشغول کرده هم دقیقا همینه! اینکه خبر مرگ دوستمو میدن و من عین خیالم نیست! من این قدر بی احساسم؟ 

 

پ.ن: بر پدر و مادرش لعنت که در این مکان سقوط کند! 

با توجه به سقوط های اخیر، همچین بیراه هم نگفتم!

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 15 مرداد 1388ساعت 15:18 توسط الی نظرات (0)



"He never gave me a name"

"او هیچ وقت نامی رو من نگذاشت"

 

* خواستم اینجا بنویسم نقل قول از کیه ولی اگه به جمله اش توجه کنین» می بینین که اسم نداره. شاید باید بگم هیچ کس این جمله رو گفته، شاید هم باید بگم هیچ کس این جمله رو نگفته؛ کسی چه می دونه؟ ولی چیزی که مهمه، چیزی که واضحه، اینه که این جمله گفته شده! این جمله وجود داره؛ و این دلیلیه بر این که غم مستقل از آدمیه. اینکه برای وجود غم نیازی با وجود غمگین نیست. اینکه غم بر آدمی مقدمه. شاید غم از ازل وجود داشته... 

 

پ.ن: امروز فیلم فرانکنستاین رو دیدم. بسی ... بود. خودم هم نمی دونم تو این سه نقطه دقیقا چی قرار می گیره ولی خب بحث مفصلش برای بعدا. فعلا اینو نوشتم که نوشته باشم. بعدا بیشتر می نویسم در این مورد. شاید بعد از اینکه کتاب فرانکنستاین رو هم خوندم.

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 15 مرداد 1388ساعت 15:13 توسط الی نظرات (0)