پرده اول

دارم با دوستی موسوم به "دایی" چت می کنم. جفتمون حسابی دپ زدیم که البته اصلا عجیب نیست و واسه جفتمون عادیه! مثل همه دو تا آدمای دپ زده ای که با هم حرف می زنن، داریم از زمین و زمان بد میگیم و خب مسلما یکی از مواردی که من بهش اشاره کردم ندارایی پول بوده. بحث ادامه پیدا می کنه و در جایی من مثلا دارم سعی می کنم به دایی بگم بره خوش بگذرونه و الخ. در همین راستا به دایی که به تازگی مقدار هنگفتی (لااقل به چشم من و امثال من که هنگفته!) پول گیرش اومده، میگم که بره یه ماشین عروسک بخره و واسه خودش تو شهر ول بگرده و ویراژ بده و مرکز خریدها رو زیر و رو کنه و این حرفا، دایی جواب میده:

- اگه پولامو بدم به تو چی کار می کنی؟

خب، سوال بسی فنی می باشد! گفتم که دایی مبلغ هنگفتی پول داره! یعنی مثلا من وقتی میشینم خیال بافی می کنم و این حرفا، خودم رو در حالی فرض می کنم که به اندازه دایی پول دارم! حالا شاید یه کم بیشتر ولی خب به هر حال همه پولای دایی واسه من خیلین!!! چند دقیقه طول می کشه فکر کردنم. مثل بقیه مواردی که تو جواب یه سوال میمونم، به بحث فلسفی روی میارم **نیشخند**

- اگه پولاتو بدی به من چی کار می کنم؟ هیچ! اصولا این پول داشتن نیست که مهمه، پول در آوردنه که مهمه!آرزوی من پول داشتن نیست، پول در آوردنه! همه سعی می کنن چیزی که ندارن رو بدست بیارن. کلا داشتن یه چیز اون قدر ها هم حال نمیده!

در ادامه همین بحث، دایی جایی اشاره می کنه که ولخرجی و اینا اصلا بهش حال نمیده و تنها چیزی که بهش حال میده، پول درآوردنه و بیشتر پول در اوردن و ... . خب، ظاهرا راست میگه. در واقع این هم به نوعی همون تز فلسفی خودمه!

  

پرده دوم

یکی از دوستان که موسوم به هیچ نیست و چون ممکنه دلش نخواد اسمشو بنویسم، اسمشو نمی نویسم، هر چند زیاد سخت نیست حدس زد که کیه، بعد از مدت ها دوباره آن شده و یه آف گذاشته!

خب، وقتی آفش رو می بینم، خوشحال میشم. شکی هم توش نیست. حتی اگه خلافش ثابت بشه! در واقع یکی از اونایی که همیشه از اینکه دیگه آن نمیشه، ناراحت بودم. این جوری بگم که مثلا حوصله ام سر رفته و کسی آن نیست که چت کنم، در این جور مواقع قاعدتا باید زل بزنم به آیدی کسایی که ممکنه آن شن ولی خب در این مواقع من معمولا زل می زنم به آیدی کسایی که دلم می خواد آن شن. حتی اگه یک سال باشه آن نشده باشه! هین بی کاریه دیه!

بگذریم، به هر حال دوست گرامی دوباره به نت برگشتن و آن میشن. خب من خوشحال تشریف داشتم! ولی مشکل اینجاست که زیاد طول نکشید. هیچی دیگه، خب، این آن نمیشد، حالا دیگه آن میشه. تموم شد!

داشتن مهم نیست، بدست آوردن مهمه!

 

پشت پرده

از این مثال ها زیاده. عمدا این دو تا رو آوردم که هم به قولا داغ بودن و زیاد ازشون نگذشته هم اینکه این دو تا مثال های بارزی هستن که بخوام این نکته رو بگم:

الان مشکل کجاست؟ (این یه سوال جدیه و من واقعا جواب می خوام) کلا این طرز تفکر "داشتن مهم نیست و به دست آوردن مهمه" غلطه؟

اگه غلطه، پس چرا اونایی که به قولا تو زندگیشون همه چی دارن باز هم احساس نمی کنن خوشبخت ترین آدم دنیان؟ چرا هیچ مرزی بین خوشبختی و غیرخوشبختی وجود نداره؟ چرا مثلا نمی تونم بگیم کسی که این قدر پول داره،به اندازه کافی پول داره و هر کی کمتر داره، باید بیشتر داشته باشه.

اگه درسته، خب نمیشه که! یعنی چی آخه؟ مثلا من به جای اینکه بگم خب من 4 تا دوست دارم، باید بگم خب من هر 4 روزی یه دوست جدید پیدا می کنم؟ خنده داره خب! من که نمی تونم بگم آدم به دوست احتیاج داره، در نتیجه بگردیم هی تند و تند دوست عوض کنیم! خیلی مسخره میشه!  

کلا من الآن در دوگانگی ارزشی به سر می برم! داشتن مهمه یا بدست آوردن؟ یکی بیاد تکلیف منو مشخص کنه!

+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور 1388ساعت 15:45 توسط الی نظرات (9)