باباهه از همون روزی که نتیجه کنکور اومد، می گفت بشین تعیین رشته کن. دفترچه هم خودش رفت خرید، آورد و من مدام پشت گوش مینداختم/میندازم. نه اینکه کار سختی باشه. نه اینکه وقت گیر باشه. نه اینکه ندونم چه رشته هایی می خوام بزنم. یه حس عجیبه. یه چیزی... یه حسی... یه شبحی هست که می خواستم/می خوام ازش فرار کنم. واسه همین هم پشت گوش مینداختم/میندازم. انگار ناخودآگاه لعنتی ... حس ششمی عوضی ... می دونست قراره چی بشه و می دونست چه حسی داره.

باباهه نشسته بود با کاغذایی که پرینت کرده بودم، ور می رفت که از کلاس برگشتم. دفترچه هم جلوش بود و کد رشته هایی که علامت زده بودم یا فک می کرد دوست دارم رو درآورد بود تا "کمکم کنه و کار سریع تر بشه. چون من نمیشم کارم رو بکنم" نشستم ... در واقع لم دادم رو صندلی و همان طور که باباهه رو زمین با کاغذا ور میرفت با همون لحن بی حال همیشگی، چشمای نیم بسته که فقط از زیرش میشه نگاه کرد و به خاطر همین نشسته بودم رو صندلی وگرنه صندلیه همچین راحت هم نبود، نگاش کردم.

باباهه میگه ... به قول خودش پیشنهاد میده که: "اول دانشگاه های تهران رو بزن، شاید آوردی. بعد شیراز بزن. البته شیراز احتمالش زیاده که بیاری ولی بعدش هم اصفهان و مشهد بزن." الآن برگشته و داره منو نگاه می کنه. نمی دونم چون رو زمین نشسته و من بالاترم، متوجه حالت چشمام میشه یا نه. حتی حال ندارم کاری کنم که صدام یکم محکم به نظر بیاد چه برسه به اینکه بخوام احساسش هم معلوم باشه: "شیراز نمی زنم"

باباهه اولین کسی نیست که واکنش نشون میده. خواهره بر می گرده و نگام می کنه. مامانه یه "یعنی چه؟" نصف و نیمه میگه ولی معمولا وقتی یکیمون با بابا بحث می کنیم، زیاد دخالت نمی کنه. به خصوص وقتی یه طرف بحث منم و به خصوص همچین بحثی که باید توش اعمال قدرت کنن! می دونن که من راحت کوتاه نمیام. برعکس مامانه، خواهران. سیل نظراتشون جاری میشه که "شیراز شانست زیاده" و "یعنی چی شیراز نمی زنی؟" و "واسه چی؟" و الخ و جواب های بی خیال و کوتاه همیشگی من.

باباهه بالاخره جواب میده. کوتاه، صریح: "ما فقط پیشنهاد می دیم، تصمیم با خودته" به نظر خیلی جواب خوبی میاد و جواب خوبی هم هست ولی اون قدر احمق نیستم که بعد از این 18 سال لحنش رو نشناسم. اون قدر احمق نیستم که عصبانیت و ناراحتی رو پشت صداش نفهمم.

باباهه حق داره. می تونم تصور کنم چه حسی داره که پسرت صاف تو چشت نگاه کنه و بگه "خونه نمی مونم. می خوام از خونه برم!" حتی اگه به جای خونه گفته باشه شیراز. می تونم حتی تصور کنم که باباهه ناراحت میشه از اینکه من دانشگاه شیراز رو ول می کنم و میرم اصفهان یا مشهد فقط برای اینکه از خونه برم. می تونم حتی تصور کنم که دچار عذاب وجدان بشه یا مثلا دچار احساس شکست بکنه که چمی دونم پدر خوبی نبوده. ولی باباهه چی؟ اون هم حس منو تصور می کنه؟ اون هم می تونه تصور کنه که من خونه رو دوست ندارم؟ تصور می کنه که وقتی از در خونه میام تو، خنده ام خشک میشه؟ تصور می کنه که چقدر تو انتظار این لحظه بودم؟ تصور می کنه که هفت هشت سال زندگی تو خونه ای که ازش بدت میاد چه حسی داره؟ اصلا تصور می کنه که یه عمر زندگی کردن تو تصورات چه حسی داره؟

باباهه احتمالا الآن فک می کنه من احمقم و دارم احساسی تصمیم می گیرم. خب درست فک می کنه! اصلا کی گفته من نباید احساسی تصمیم بگیرم؟ نکته اینجاست که من با عقلم، احساسی تصمیم می گیرم! آره. اون روز که ساک بسته ام رو باز کردم و بی خیال فرار از خونه شدم، تصمیم احساسیم رو با یه تصمیم عقلانی عوض نکردم بلکه عقلم رو روی فرار از خونه متمرکز کردم. من عقلانی تصمیم نمی گیرم. من احساسی تصمیم می گیرم. واسه همین هم الآن می تونم احساس باباهه رو درک کنم. واسه همین هم الآن احساس ناراحتی می کنم. واسه همین الآن از ناراحتی باباهه ناراحتم ولی این همه مدتی که من ناراحت بودم (و ناراحت خواهم بود احتمالا!) چی؟ اونم از ناراحتی من ناراحت بود؟

+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد 1388ساعت 01:11 توسط الی نظرات (4)