این پست راجع به فیلم فرانکنستاینه(فرانکشتاین). هین، فیلم از روی یه کتاب به همین اسم، نوشته یکی به اسم مری شلی ساخته شده. قاعدتا کتاب هم باید جالب باشه ولی خب پیداش نکردم رو نت که بخونم. هر چند یکی دو تا صفحه راجع به فیلم تو ویکیپدیا خوندم. اگه می خواین فیلم رو نگاه کنین یا به هر دلیل دیگه نمی خواین فیلم لو بره، ادامه متن رو نخونین. برداشت های خودم و ... رو تو یه پست دیگه می نویسم.

ویکتور فرانکنستاین یه جوون از یه خونواده ثروتمنده و باهوشه و اهل علم و تحقیق و ... . مادر ویکتور موقع به دنیا اومدن برادر کوچکش، ویلیام، میمره. ویکتور قسم می خوره که مرگ رو شکست بده. مرگ رو از زمین برداره تا دیگه مرگ عشق ها و کسانی که دوستشون داریم رو نگیره.

خلاصه بگم. ویکتور بعد از سال های زندگی تنها تو یه شهر دیگه و تحقیق و ... موفق میشه. ویکتور با سر هم زدن (بخیه کردن) بدن مرده ها، یه بدن کامل جدید میسازه و بعد با یه سری مواد شیمیایی و یه شوک الکتریکی، بدنی که ساخته رو زنده می کنه!

مخلوق به دنیا میاد! ویکتور به مخلوقش نگاه می کنه و می ترسه. مطمئن نیستم به خاطر زشت بودنش، یا به خاطر هجوم این فکر که چه کار کرده. به هر حال ویکتور از آپارتمانش فرار می کنه و مخلوق رو به حال خودش رها می کنه. مخلوق لباسای ویکتور رو می پوشه و راه میفته و وارد شهر میشه. لباسی که دفترچه یادداشت ویکتور هم توشه.

مردم شهر هم به خاطر زشتی از مخلوق ویکتور می ترسن و اونو می زنن. مخلوق که قدرت بدنی خیلی قویی هم داره، فرار می کنه. در حالی که به شدت از مردم متنفر شده. مخلوق با خوندن دفترچه ویکتور پی میبره که چطوری به وجود اومده و از خشم  پر میشه. قسم می خوره که از ویکتور انتقام بگیره و به طرف محل زندگی ویکتور به راه میفته.

مخلوق برادر ویکتور رو می کشه و باعث مرگ خدمتکارشون که تقریبا عضو خونواده به حساب میاد، میشه. یه سری اتفاق دیگه هم میفته تا اینکه ویکتور و مخلوقش با هم روبرو میشن ولی مخلوق سعی نمی کنه ویکتور رو بکشه:

- یکی دیگه مثل من بساز. یه مونث. من حق دارم عشق و شادی داشته باشم و تو به عنوان خالق من مسئولی. اگه این کار رو بکنی و با زنم از اینجا دور میشم و میریم جایی که هیچ انسانی دیگه ما رو نبینه! (نقل به مضمون)

ویکتور اول می خواد اینکار رو بکنه ولی با این فکر که ممکنه یه نسل از این مخلوقات(هیولاها) به وجود بیاد، منصرف میشه. مخلوق قسم می خوره که روز ازدواج ویکتور انتقام بگیره. روز ازدواج ویکتور آماده نبرد با مخلوقش میشه و از زنش می خواد که تو اتاق بمونه. مخلوق برعکس تصور ویکتور، میره سراغ زنش و قلب اونو با دستش در میاره!

بعد از این اتفاق ویکتور و مخلوقش مدام در تعقیب و گریز همند و این تعقیب و گریز تا قطب شمال ادامه پیدا می کنه. یه کشتی ویکتور رو به موت رو پیدا می کنه و ویکتور ماجرا رو برای کاپیتان کشتی تعریف می کنه و میمیره. مخلوق یه دفعه تو کشتی ظاهر میشه. بالای سر جسد ویکتور.

کاپیتان: تو کی هستی؟

مخلوق: او هیچ وقت اسمی روی من نذاشت.

کاپیتان: اون کیه؟

مخلوق: اون پدرمه!

مخلوق جسد رو با خودش می بره تا در کنار اون بمیره و دیگه هیچ انسانی اونو نبینه.

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 15 مرداد 1388ساعت 15:15 توسط الی نظرات (0)