"He never gave me a name"

"او هیچ وقت نامی رو من نگذاشت"

 

* خواستم اینجا بنویسم نقل قول از کیه ولی اگه به جمله اش توجه کنین» می بینین که اسم نداره. شاید باید بگم هیچ کس این جمله رو گفته، شاید هم باید بگم هیچ کس این جمله رو نگفته؛ کسی چه می دونه؟ ولی چیزی که مهمه، چیزی که واضحه، اینه که این جمله گفته شده! این جمله وجود داره؛ و این دلیلیه بر این که غم مستقل از آدمیه. اینکه برای وجود غم نیازی با وجود غمگین نیست. اینکه غم بر آدمی مقدمه. شاید غم از ازل وجود داشته... 

 

پ.ن: امروز فیلم فرانکنستاین رو دیدم. بسی ... بود. خودم هم نمی دونم تو این سه نقطه دقیقا چی قرار می گیره ولی خب بحث مفصلش برای بعدا. فعلا اینو نوشتم که نوشته باشم. بعدا بیشتر می نویسم در این مورد. شاید بعد از اینکه کتاب فرانکنستاین رو هم خوندم.

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 15 مرداد 1388ساعت 15:13 توسط الی نظرات (0)



حافظه بر سه قسم است! 1- احساسی 2- سینمایی 3- القایی

1- حافظه احساسی آن باشد (شاید هم است!) که من اصولا یادم نمیاد چی شده بود ولی یادمه که فلان موقع فلان احساس رو داشتم. هر چند همین الآن هم معمولا برای داشتن فلان احساس، دلیل خاصی پیدا نمی کنم به خصوص اگه احساس ناراحتی باشه. یه جورایی یعنی همیشه

2- حافظه سینمایی یعنی شما با دوستتون (جی اف یا بی اف گرام) رفتید سینما! جدا از اینکه فیلم خوب بوده یا بد، یا اصلا فیلم چی بوده، بالاخره یه چیزایی تو حافظه می مونه دیگه! بالاخره سینمایی گفتن و چراغ هایی که بی شک خاموش میشن و ... هان؟ من چی دارم می گم؟ آهان! می خواستم حافظه سینماییم رو توضیح بدم. اصولا اون موقع ها که حافظه من رو می ساختن، تکنولوژی زیاد پیشرفته نبوده. در حد دوربین های 1.3 مگاپیکسل موبایل های قدیمی با محدودیت فیلمبرداری دو دقیقه! یعنی مثلا من یه اتفاق رو یادم میاد. کوتاه، خلاصه، گاها همراه با پارازیت و ... گاها هم فقط یه عکسه. بی صدا. بی حرکت

3- و اما حافظه القایی! واقعا چیز عجیبیه ها ولی اینا چیزایین که من اصلا به یاد نمیارم فقط از بقیه شنیدم که همچین اتفاقی افتاده یا مثلا یه عکسی ازش دیدم. معمولا در مورد اتفاقات دوران کودکیه. هر چند همین الآن هم بعضی وقتا ملت یه چیزایی میگن که من اصلا یادم نمیاد!!!

اینا رو گفتم، ولی موقع تعریف کردن، حال ندارم تک تک بنویسم که این الآن مربوط به کدوم نوع حافظه است. فقط نوشتم که نوشته باشم

پ.ن: آخرین امید برای سفری که برنامه اش رو ریخته بودم بر باد رفت. سفر پر... اعصاب معصاب پر...

قرار بود روزی یه آپ بذارم اینجا. ممکنه چند روزی فاصله بیفته بین پست های اصلی. همونایی که قراره وایسم جلو آینه و ...

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 15 مرداد 1388ساعت 15:07 توسط الی نظرات (0)



لابد دیدید سر در آلونک چی نوشتم. Alias: Elias اولی که اِیلیاس خونده میشه، به معنی اسم مستعاره و دومی که اِلیاس خونده میشه، همون ایلیاسه که a رو از اولش برداشتم و یه e گذاشتم. به نشونه الیاس. شاید هم به نشونه ابراهیم. کسی چه می دونه؟

در کل اینو توضیح بدم که این آلونک رو ساختم، که ساخته باشم. شاید هم هدف دیگه ای داشتم. کسی چه می دونه؟

ولی خب در کل، اینجا یه برنامه خاص داره فعلا. این که قراره یه سری چیزا رو بگم. هر چند هیچ وقت حافظه خوبی نداشتم -و نمی خواستم که داشته باشم- ولی قراره وایسم جلوی آینه حافظه ام رو به کار بگیرم. هر چی که از توش در میاد. همه رو بریزم بیرون. بریزم کف این آلونک. پخش کنم تو هواش. هر چی که هست.

اون وقت دو حالت پیش میاد. یه این غبار لعنتی تو هوا گم میشه و دوباره هوای آلونک صاف میشه. یا هوای این آلونک اون قدر کثیف میشه که دیگه نمی تونم توش نفس بکشم. اون وقت خرابش می کنم. شاید هم نکردم. کسی چه می دونه؟

فعلا که برنامه اینه. قراره وایسم جلوی آینه و زل بزنم تو چشای اون یکی که توی آینه است. همین جوری با چشای بی حال و بی روحمون زل بزنیم تو چشای خشک و خالی هم. دوئل کنیم. همدیگه رو بزنیم. من اونو. اون منو. شاید هم من خودمو. اون هم خودشو. کسی چه می دونه؟

اینا رو فعلا داشته باشید. اینا پیش در آمدن. این الونک هنوز راه نیفتاده...

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 15 مرداد 1388ساعت 15:05 توسط الی نظرات (0)



آلونک! آلونک که a رو برداشتم و یه e به نشونه الیاس گذاشتم به جاش. شاید هم به نشونه ابراهیم. کسی چه می دونه؟ یه آلونک ساده و پرت و دور. آلونک الیاس. شاید هم آلونک ابراهیم. کسی چه می دونه؟

این آلونکه کوچیکه. خالیه. فقط یه مشت خرت و پرت من توشه.

هووووووووم، یه آینه داره. یه آینه قدی. یه آینه بزرگ. احتمالا بزرگ ترین چیز این آلونک، همین آینه است. آینه ای که قراره من رو نشون بده.

یه پنجره هم داره. شاید هم بیشتر از یکی. از پنجره هم قراره بیرون رو زاغ بزنم. بالاخره شاید دختر خوشگلی، چیزی گذرش از این طرفا افتاد. حیفه آدم از دستش بده. حتی اگه مجبور بشه به امید واهی دیدن یه دختر خوشگل کلی کثافت کاری و گندبازی زندگی بیرون رو هم ببینه.

یه مبل سه نفره هم داره. واسه من و اون منی که تو آینه است و سایه ام. هر چند اونی که تو آینه است خودش یه مبل تو آینه داره. سایه ام هم رو سایه مبل می خوابه. آره دقیقا منظورم اینه که می خوابه. چون منم معمولا رو مبله می خوابم. خودمو ول می کنم رو مبل و ...

یه حموم هم داره. وانشو پر از آب می کنم و دراز می کشم توش. دوش رو هم باز می ذارم که هم صدای برخورد آب با در و دیوار و کف حموم بیاد. هم موقع گریه کردن اشکام رو توشون قایم کنم. چی؟ مگه من گریه هم می کنم؟ نه بابا! ولی خب خدا رو چه دیدی، شاید بالاخره به این موفقیت هم نائل شدم.

شاید بعدا یه اجاق گاز هم گذاشتم گوشه اش. شاید... شاید وقتی آشپزی یاد گرفتم. کسی چه می دونه؟

شاید هم آلونک رو خراب کردم! مثل دفترچه ای که آتیش زدم... دفتری که پاره کردم... یادداشت هایی که دور ریختم... کسی چه می دونه؟

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 15 مرداد 1388ساعت 14:58 توسط الی نظرات (0)



<<  1    2    3    4    5