از کلاس میام بیرون، یه میسد کال دارم از یکی از بچه های قدیمی. قرار بود یه قرار بذاره تا با بچه های قدیمی جمع شیم دور هم. یه تک می زنم و راه میفتم برم خونه. دارم از اتوبوس پیاده میشم که زنگ می زنه. یه خبر بد داره. احساس میکنه تبدیل شده به کلاغ بدخبر. می پرسم چی شده؟ مثل کسی که پتک سنگینی دستش باشه و حسابی خسته شده باشه، دهنشو ول می کنه تا خبرش در نقش همون پتک مذکور بخوره تو سر من.

یکی از بچه ها مرده. سربازی بوده؛ زاهدان. ده پونزده روز پیش تصادف می کنه و چند روز میره تو کما و بعدش هم ... هنوز حتی جسدش برنگشته شیراز. معذرت خواهی می کنه از اینکه خبر بد داده ولی من حواسم نیست. تو فکرم. تو فکر خودم و اونی که مرده و اونی که داره به من خبر میده و خود خبر. خود خبر، پتکی که قرار بود بخوره تو سر من. ولی عجب پتک سبکی بود!!! شاید هم مشکل از پتک نیست و پوست من کلفته.

تعارف که نداریم... خبر هیچ تاثیری روم نداشت! چیزی که فکرمو مشغول کرده هم دقیقا همینه! اینکه خبر مرگ دوستمو میدن و من عین خیالم نیست! من این قدر بی احساسم؟ 

 

پ.ن: بر پدر و مادرش لعنت که در این مکان سقوط کند! 

با توجه به سقوط های اخیر، همچین بیراه هم نگفتم!

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 15 مرداد 1388ساعت 15:18 توسط الی نظرات (0)